عابر احساس
لحظه ای که به خودم آمدم نماز عشاء را تمام کرده بودم حتی سجده ی دعا را هم انگشتم رو ی بند آخر انگشت شصتم بود وزبانم که در حال ادای ذکر:الله اکبر ............... تمامی این لحظات به این فکر میکردم که با اینهمه بد بختیی که دورو برم هست چگونه کنار بیایم دامن چه کسی را بگیرم دست نیاز به طرف چه کسی دراز کنم حودم را برای کدامین بزرگ کوچک کنم و از مشکلم برایش بگویم البته که هیچ کسی را هم پیدا نکرده بودم برای سی و یکمین بار گفتم: الله اکبر و برای اولین بار به اوج معنایش رسیدم بزرگتر از بزرگی که به اندازه ی نیاز من کوچک شده بود که میتوانست باشد؟ جز او؟ یهو میون تمام فعل های مسخره ی فاعلان و فع لن و... یه اسم آشنا به گوشت بخوره خانم بی خبر از همه جا تو عرض چند دقیقه 7 بار واژه رو تکرار میکنه و تو در عرض چند دقیقه ناخوداگاه تمام خاطرهای گذشته رو تازه میکنی خانم خیلی سرخوش واژه را هجا بندی میکنه تو خیلی دردناک جزئی ترین قسمت های خاطره های گذشته رو به یاد میاری حالا واژه رفته تو دل شعر تا درس گسترده تر توضیح داده شه حالا تو اشک تو چشمات پرشده تا برای این حجم بزرگ دل تنگی این مرثیه پر درد بگری پ ن )دیروز روز من و تمام لیلی های دیگر بود..البته اگر قدر بدانند امااااااااااا پ ن)میخوام تو رو لابه لای تموم برگه های کتاب تاریخ و فلسفه و جغرافیا و... جا بگذارم
| Design By : Night Skin |

