تبليغاتX
عابر احساس


عابر احساس

امروز از دنیای شانزده ساله ها خداحافظی کردم

 و قدم به دنیای جدیدی گذاشته ام

باید اعتراف کنم که ترس عجیبی دارم:

من از این بزرگ و بزرگ و بزرگ شدن ها میترسم

من اصلا از دنیای بزرگترها میترسم

اونها پشت پا زدند به هرچی رسم قشنگ دنیاست

مهربونی رو فروختند عشق رو کشتند آدمیت رو هم فراموش کردند

این روزها فقط زمزمه فروغ را میکنم:

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم

و من نمیدانم که چه زمانی؟کجا؟بوسیله چه کسی؟

این زیبا را به دست خواهم آورد


دیروز لابه لای صفحات شماره ۱۶۱ همشهری جوان

یادداشتی از "پائولوکوئیلو " در مورد "نیکوس کازانتزاکیس"

خوندم که خیلی برام جالب بود.

دوست دارم برای شما هم بنویسم:

نیکوس تعریف میکند که در کودکی پیله کرم ابرشمی را

روی درختی میابد درست آن زمانی که پروانه خود را آماده میکند

تا از پیله خارج شود.کمی منتظر میماند اما سرانجام چون خروج

پروانه طول میکشد تصمیم میگیرد به این فرایند شتاب ببخشد

و با حرارت دهانش پیله را گرم کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز

میکند.اما بالهایش هنوز بسته اند و کمی بعد میمیرد.

کازانتزاکیس میگوید:

بلوغی صبوران با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمیدانستم

آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها روی وجدانم بود.

اما همان جنازه باعث شد تا بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد:

"فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان"

بردباری لازم است نیز انتظار زمان موعود را کشیدن

و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 10:37 توسط باران| |


Design By : Night Skin