تبليغاتX
عابر احساس


عابر احساس

فاجعه بود:

لحظه ای که به خودم آمدم

نماز عشاء را تمام کرده بودم

حتی سجده ی دعا را هم

انگشتم رو ی بند آخر انگشت شصتم بود

وزبانم که در حال ادای ذکر:الله اکبر

...............

تمامی این لحظات

 به این فکر میکردم که

 با اینهمه بد بختیی که دورو برم هست

 چگونه کنار بیایم

دامن چه کسی را بگیرم

دست نیاز به طرف چه کسی دراز کنم

حودم را برای کدامین بزرگ کوچک کنم

و از مشکلم برایش بگویم

البته که هیچ کسی را هم پیدا نکرده بودم

برای سی و یکمین بار گفتم:

الله اکبر

و برای اولین بار به اوج معنایش رسیدم

بزرگتر از بزرگی که به اندازه ی نیاز من کوچک شده بود

که میتوانست باشد؟

جز او؟

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 1:30 توسط باران| |


Design By : Night Skin